غريب و ساکت و تنها
غروب بود نفس ميان سينه شناور و کوچه بوي مرگ ميداد.
نه فکر رفتن نه ناي حرف زدن
غريب و ساکت و تنها
روان به کوچه فرياد و درد و حوصله بودم ،
کوچه هاي خاطرات ميان
درختهاي تنومند و شاخه هاي بلند به بي وفاي دنيا اشاره ميکرد و کلاغهاي سياه زمين را بهشت ميخواندند.
دلم مانند پرنده در قفس ميتپيد
و من غريب وسا کت و تنها
روان به کوچه فرياد و درد و حوصله بودم.
به سمت مرگ به آغاز زندگي ميرفتم چه اشتياق عجيبي
و ترنم چشمانم همچو سيل ميخروشيد و من پيش ميرفتم
غريب و ساکت و تنها
اشتياق صداي پاي نسيمي به گوش ميرسيد و من حضور کسي را در کنارم احساس ميکردم.
صدايش موسيقي مهر بود و عطرش بوي بهشت و ترانه بودن را زمزمه ميکرد و نگاهش اشتياق من بود.
ما نند کودکي ها ذوق رفتن داشتم و در فصل چشمانش روشني ايينه ها شعر ميخواند
چه زيبا و نوراني لبخند زد و کنارم نشست
- ميان اينهمه اميد چرا تنهاي ؟
چه حرف زيباي
به رنگ آب و سپيده ميماني
- نور زندگيست و روشن است که بعد از تاريکي روشني است.
سرزمين براي بودن حتي پرندهي کوچک تلخ است و دلگير
سکوت کرد و هيچ نگفت و بعد مثل غروبي غريب از جا برخاست زلال قامتش در نور
درخشيد و او که روشني صد بهار عاطفه بود به سوي مشرق آرزو ها به راه افتاد.
ومن
غريب و ساکت و تنها
سرگردان گشتم
و در کوچه دردي نهفته قدم ميزدم
و شب سياه ترين شب زندگيم بود
لحظه اي بعد نا گه صداي فاجعه اي دور سرنگونم کرد
چه انفجار مهيبي
به گمانم به سوي سرانجام سياهي سايه ها ميرفت
دلم پرنده تنهاي قفسي ماند
ديگر حتي فرصتي براي اشک ريختن دوباره نيست
دوباره دستان نسيم مرا به سمت خزاني دوباره مي کشاند
کنار چشمه پاک نگاهش نشستم و به خاک افتادم و او دوگام مانده به اسمان حديث
تلخ خداحافظي را براي من خواند
قصه ، قصه سهراب و نوش دارو بود
به سوي نور برگشت چه الطاف لطيفي
و آخرين حرفش وداع با همه
رنگها بود.