بستند در اين باغ راه پيش و پس ما
ما بي خبر و هانهٔ ما شد قفس ما
آزرده چنانيم ز گردون که بر آيد
از سينه همه ناله به جاي نفس ما
گر شکوه ز بي رحمي صياد بر اريم
جز پنجهٔ گلچين نبود دادرس ما
امريست که در قافلهٔ عشق و جواني
گوشي نشنيد ست نواي جرس ما
خواهيم رسد نالهٔ ما آن سوي ديوار
بنگر که از اين باغ چه باشد هوس ما ؟