تبليغاتX
من و تنهايهايی بی نهايت - قفس
 

‏بستند در اين باغ راه پيش و پس ما

‏ما بي‌ خبر و هانهٔ ما شد قفس ما

‏آزرده چنانيم ز گردون که بر آيد

‏از سينه همه ناله به جاي نفس ما

‏گر شکوه ز بي‌ رحمي‌ صياد بر اريم

‏جز پنجهٔ گلچين نبود دادرس ما

‏امريست که در قافلهٔ عشق و جواني‌

‏گوشي‌ نشنيد ست نواي جرس ما

‏خواهيم رسد نالهٔ ما آن سوي ديوار

‏بنگر که از اين باغ چه باشد هوس ما ؟

+ نوشته شده در 20 Nov 2005ساعت 10:10 PM توسط نرگس |