آن روز در ميان شما جاي يکي خالي است . آن منم کس نشناختش ناشناس آمد ناشناس بزيست ناشناس بمرد .
اي گردش چرخ تو فزون ز آنچه اندوه ديدي بر او باريدي . کوره اي از رنج ساختي . گنجي در آن گداختي چه ساختي ؟
آهسته از خاک برگرفت توشه ي خود . يک عمر جوشيد و خروشيد آن خاک که تو بدو پوشاندي چه سخت او را گرفت به خود - نه کس ديد نه شنيد
زا آنچه در ميان مي خروشيد ز خشم - ز رنج - ز تباهي 0000
-رازي نيافت جز آنکه راز نتوان گفت
- رازي نگفت جز آنکه راز نتوان يافت .
نايافته راز - راز مي گفت و اين سرانجام به رنجش کشيد - رنجش کشيد و بر کشيد .
چه جهاني نه دوست - نه خويشتن نه آدمي - همه از آن رنج دستگاهند - همه رازگوي رازهاي مگو.
بي دوست زيست - با رنج زندگي کرد - بي دوست با دوست مي پنداشت و بي رنج بود ز ناتنهايي -
تا گشت زمان بسيار بر او يکايک تلخش آموخت تلخ تا آخر بخواند:
هر در به جستجو شديم - هر زديم آن که خواستيم نيافتيم.
از جمادي مرد و نامي شد در اين رنج که ديد حق را عيان - کوره اي ساخت بگداختش . سوختش . چون آموخت در اين سوز ساختن را . آماده ي زندگي گشت (اندکي)
چه رازها ببايد دانست . چه سخت گر نخواهيم حق آسان توان زيست - نه زي جمادي روي نتوان کرد ."انسانم آرزوست