تبليغاتX
من و تنهايهايی بی نهايت - مرا با آرزو هايم رها کردي
 

‏مرا با شعر هايم قصه هايم

مرا با آرزو هايم رها کردي 

و آن شب من ترک خوردم شکستم ريختم

 و فردا هرگز از تو از بهار از شعر نشنيدم

 و فردا از غريب گريه فهميدم

 که من ‏ماندم و يک يلداي بي‌ پايان

 که من ماندم و يک پروانه در غربت

 که من ماندم و يک رويا

‏که ميميرد ...

+ نوشته شده در 9 Jul 2005ساعت 6:7 PM توسط نرگس |