تبليغاتX
من و تنهايهايی بی نهايت
 

‏بستند در اين باغ راه پيش و پس ما

‏ما بي‌ خبر و هانهٔ ما شد قفس ما

‏آزرده چنانيم ز گردون که بر آيد

‏از سينه همه ناله به جاي نفس ما

‏گر شکوه ز بي‌ رحمي‌ صياد بر اريم

‏جز پنجهٔ گلچين نبود دادرس ما

‏امريست که در قافلهٔ عشق و جواني‌

‏گوشي‌ نشنيد ست نواي جرس ما

‏خواهيم رسد نالهٔ ما آن سوي ديوار

‏بنگر که از اين باغ چه باشد هوس ما ؟

+ نوشته شده در 20 Nov 2005ساعت 10:10 PM توسط نرگس |

+ نوشته شده در 27 Oct 2005ساعت 12:35 PM توسط نرگس |

Nieuwe pagina 1

بهانه

بي تو
نه بوي خاك نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسكينم
چرا صدايم كردي
چرا ؟
سراسيمه و مشتاق
سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي
نشان به آن نشان
كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت
و عصر
عصر واليوم بود
و فلسفه بود
و ساندويچ دل وجگر

+ نوشته شده در 27 Oct 2005ساعت 12:15 PM توسط نرگس |