وآن نصف روز هم،همه در محنت و تب است
ساقي بيار،باده گلفام عافیت
کاين جان عاريت شده،هرلحظه برلب است
مانده به اميد و انتظار كه روزي
اين به شن افتاده را بر آب ببينم ـ
شادي بينم به روي ساحل آباد
وين ز غم آباد را خراب ببينم.
پاره ببينم سكوت مرگ به ساحل
كامده با خش و خش موج شتابان
همنفس و، زير كومة من بيمار
قصة نابود مي سرايد با آن . . .
من ماندم و اندوه مرگ آن ستاره
من ماندم و يک قلب ، قلب پاره پاره
چشمان من ، در انتظار بازگشتناش
مي آيد از دور اسب ، اما بي سواره
جزعشق تو، هيچ نيست اندر دل ما عشق تـو سرشته گشته اندر گلِ ما
"اسفار" و "شفاء" ابن سينا نگشود بـــــا آن همـه جرّ و بحثها مشكل ما
بــا شيخ بگو كه راه من باطل خواند بـــر حـــــــــــقّ تو لبخند زند باطل ما
گــــــــــر سالك او منازلى سير كند خــــــود مسلك نيستى بود منزل ما
صـــد قافله دل، بار به مقصد بستند بر جــــاى بمانـــد اين دل غافـــل ما
گر نوح ز غرق سوى ساحل ره يافت اين غرق شدن همى بود ساحل ما