تبليغاتX
من و تنهايهايی بی نهايت

آن روز در ميان شما جاي يکي خالي است . آن منم کس نشناختش ناشناس آمد ناشناس بزيست ناشناس بمرد .
اي گردش چرخ تو فزون ز آنچه اندوه ديدي بر او باريدي . کوره اي از رنج ساختي . گنجي در آن گداختي چه ساختي ؟
آهسته از خاک برگرفت توشه ي خود . يک عمر جوشيد و خروشيد آن خاک که تو بدو پوشاندي چه سخت او را گرفت به خود - نه کس ديد نه شنيد
زا آنچه در ميان مي خروشيد ز خشم - ز رنج - ز تباهي 0000
-رازي نيافت جز آنکه راز نتوان گفت
- رازي نگفت جز آنکه راز نتوان يافت .
نايافته راز - راز مي گفت و اين سرانجام به رنجش کشيد - رنجش کشيد و بر کشيد .
چه جهاني نه دوست - نه خويشتن نه آدمي - همه از آن رنج دستگاهند - همه رازگوي رازهاي مگو.
بي دوست زيست - با رنج زندگي کرد - بي دوست با دوست مي پنداشت و بي رنج بود ز ناتنهايي -
تا گشت زمان بسيار بر او يکايک تلخش آموخت تلخ تا آخر بخواند:
هر در به جستجو شديم - هر زديم آن که خواستيم نيافتيم.
از جمادي مرد و نامي شد در اين رنج که ديد حق را عيان - کوره اي ساخت بگداختش . سوختش . چون آموخت در اين سوز ساختن را . آماده ي زندگي گشت (اندکي)
چه رازها ببايد دانست . چه سخت گر نخواهيم حق آسان توان زيست - نه زي جمادي روي نتوان کرد ."انسانم آرزوست

+ نوشته شده در 10 Jul 2005ساعت 12:40 PM توسط نرگس |

 

‏مرا با شعر هايم قصه هايم

مرا با آرزو هايم رها کردي 

و آن شب من ترک خوردم شکستم ريختم

 و فردا هرگز از تو از بهار از شعر نشنيدم

 و فردا از غريب گريه فهميدم

 که من ‏ماندم و يک يلداي بي‌ پايان

 که من ماندم و يک پروانه در غربت

 که من ماندم و يک رويا

‏که ميميرد ...

+ نوشته شده در 9 Jul 2005ساعت 6:7 PM توسط نرگس |

 

‏آن روز که بسوي سرزميني‌ ديگر سفر مي‌کردم، احساسي‌ عجيب در دلم غوغا بپا کرده بود ،

‏حس مي‌کردم با اين رفتن گوهري را از دست خواهم داد.

‏امروز که از کنار ما رفته اي انگار لحظه ها و روزها را با خود برده اي .

‏ديگر چه ارزشي‌ دارد زيبايي‌ ها و دوستي‌ ها وقتي‌ تو نيستي‌ ....

+ نوشته شده در 8 Jul 2005ساعت 11:22 AM توسط نرگس |

 

‏کيست عاشق ؟ آن که پيش از مرگ ايثاري کند

‏زندگي‌ را يک نفس صرف ره ياري کند

‏کن برون از جيب استعداد دستي‌ بهر کار

‏چند گويي‌ دستي‌ از غيب آيد و کاري کند ؟

علامه شهيد بلخي‌

+ نوشته شده در 6 Jul 2005ساعت 1:47 PM توسط نرگس |

                                                     غريب و ساکت و تنها                          

‏غروب بود نفس ميان سينه شناور و کوچه ‌بوي مرگ ميداد.

‏نه فکر رفتن نه ناي حرف زدن

‏غريب و ساکت و تنها                                                                         

‏روان به کوچه فرياد و درد و حوصله بودم ،

   کوچه هاي خاطرات  ميان

‏درختهاي تنومند و شاخه هاي بلند به بي‌ وفاي دنيا اشاره ميکرد و کلاغهاي سياه زمين را بهشت ميخواندند.

‏دلم مانند پرنده در قفس مي‌تپيد

 و من غريب وسا کت و تنها                                            

                                               روان به کوچه فرياد و درد و حوصله بودم.

‏به سمت مرگ به آغاز زندگي‌ ميرفتم چه اشتياق عجيبي‌

‏ و ترنم چشمانم همچو سيل مي‌خروشيد و من پيش ميرفتم

‏ غريب و ساکت و تنها                                                                       

‏اشتياق صداي پاي نسيمي‌ به گوش ميرسيد و من حضور کسي‌ را در کنارم احساس مي‌کردم.

‏ صدايش موسيقي‌ مهر بود و عطرش بوي‌ بهشت و ترانه بودن را زمزمه ميکرد و نگاهش ‏ اشتياق من بود.

‏ما نند کودکي‌ ها ذوق رفتن داشتم و در فصل چشمانش روشني‌ ايينه ها شعر ميخواند

‏ ‏ چه زيبا و نوراني‌ لبخند زد و کنارم نشست

‏- ميان اينهمه اميد چرا تنهاي ؟

‏چه حرف زيباي

‏ به رنگ آب و سپيده ميماني‌ 

‏- نور زندگيست و روشن است که بعد از تاريکي‌ روشني‌ است.

‏سرزمين براي بودن حتي‌ پرندهي‌ کوچک تلخ است و دلگير

‏ سکوت کرد و هيچ نگفت و بعد مثل غروبي‌ غريب از جا برخاست زلال قامتش در نور

‏درخشيد و او که روشني‌ صد بهار عاطفه بود به سوي مشرق آرزو ها به راه افتاد.

‏ ومن

‏ غريب و ساکت و تنها

‏سرگردان گشتم

‏ و در کوچه دردي نهفته قدم ميزدم

‏ و شب سياه ترين شب زندگيم بود

‏لحظه اي بعد نا گه صداي فاجعه اي دور سرنگونم کرد

‏چه انفجار مهيبي‌

‏ به گمانم به سوي سرانجام سياهي‌ سايه ها ميرفت

‏دلم پرنده تنهاي قفسي‌ ماند

‏ديگر حتي‌ فرصتي‌ براي اشک ريختن دوباره نيست

‏دوباره دستان نسيم مرا به سمت خزاني‌ دوباره مي‌ کشاند

‏کنار چشمه پاک نگاهش نشستم و به خاک افتادم و او دوگام مانده به اسمان حديث

‏تلخ خداحافظي‌ را براي من خواند

‏قصه ، قصه سهراب و نوش دارو بود

‏به سوي نور برگشت چه الطاف لطيفي‌

‏ و آخرين حرفش وداع با همه

‏ رنگها بود.

+ نوشته شده در 24 Jun 2005ساعت 1:31 AM توسط نرگس |

هميشه حرف دلم را براي آينه گفتم وهيچ نشنيدم

طرف ما شب نيست

صداباسکوت آشتي نمي کند

کلمات انتظارمي کشند

من با تو تنهانيستم،هيچکس با هيچکس تنها نيست

طرف ما شب نيست

چخماق هاکنارفتيله بي طاقتند

خشم کوچه در مشت توست

در لبان تو،شعرروشن صيقل مي خورد

من تورادوست مي دارم،وشب ازظلمت خود وحشت مي کند

 

 

+ نوشته شده در 22 Jun 2005ساعت 7:48 PM توسط نرگس |