az ghiyabe tulani besyaar ozr mikhaham inshalah dobare matalebe jaleb o khandani dar weblogam khaham newesht.
narges
تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده
اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني
وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه
ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي بينيم که واسمون باز شده
دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند
دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره
دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه
چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه
اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه
خوابي رو ببين که آرزوشو داري
اونجايي برو که دلت مي خواد بري
اوني باش که دلت مي خواد باشي
چون تو فقط يه بار زندگي مي کني
و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري
بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه
اونقدر تجربه که قويت کنه
اونقدر غم که انسان نگهت داره
و اونقدر اميد که شادت کنه
شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن
اونا فقط از چيزايي که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن
روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه
تو نميتوني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي گذشتت از ذهنت بره
وقتي به دنيا اومدي، گريه مي کردي
و هر کسي که اطرافت بود مي خنديد
يه جوري زندگي کن که آخرش
تو کسي باشي که ميخندي و هر کسي که اطرافته گريه کنه
سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها رو بشمر...
مقياس عمر تعداد نفسهايي نيست که فرو ميبريم
بلکه لحظه هاييست که نفسمونو بيرون ميديم
بستند در اين باغ راه پيش و پس ما
ما بي خبر و هانهٔ ما شد قفس ما
آزرده چنانيم ز گردون که بر آيد
از سينه همه ناله به جاي نفس ما
گر شکوه ز بي رحمي صياد بر اريم
جز پنجهٔ گلچين نبود دادرس ما
امريست که در قافلهٔ عشق و جواني
گوشي نشنيد ست نواي جرس ما
خواهيم رسد نالهٔ ما آن سوي ديوار
بنگر که از اين باغ چه باشد هوس ما ؟
بهانه
بي
تو
نه بوي
خاك نجاتم داد
نه شمارش
ستاره ها
تسكينم
چرا
صدايم كردي
چرا ؟
سراسيمه
و مشتاق
سي سال
بيهوده در
انتظار تو
ماندم و
نيامدي
نشان به
آن نشان
كه دو
هزار سال از
ميلاد مسيح مي
گذشت
و عصر
عصر
واليوم بود
و فلسفه
بود
و
ساندويچ دل
وجگر
وآن نصف روز هم،همه در محنت و تب است
ساقي بيار،باده گلفام عافیت
کاين جان عاريت شده،هرلحظه برلب است
مانده به اميد و انتظار كه روزي
اين به شن افتاده را بر آب ببينم ـ
شادي بينم به روي ساحل آباد
وين ز غم آباد را خراب ببينم.
پاره ببينم سكوت مرگ به ساحل
كامده با خش و خش موج شتابان
همنفس و، زير كومة من بيمار
قصة نابود مي سرايد با آن . . .
من ماندم و اندوه مرگ آن ستاره
من ماندم و يک قلب ، قلب پاره پاره
چشمان من ، در انتظار بازگشتناش
مي آيد از دور اسب ، اما بي سواره
جزعشق تو، هيچ نيست اندر دل ما عشق تـو سرشته گشته اندر گلِ ما
"اسفار" و "شفاء" ابن سينا نگشود بـــــا آن همـه جرّ و بحثها مشكل ما
بــا شيخ بگو كه راه من باطل خواند بـــر حـــــــــــقّ تو لبخند زند باطل ما
گــــــــــر سالك او منازلى سير كند خــــــود مسلك نيستى بود منزل ما
صـــد قافله دل، بار به مقصد بستند بر جــــاى بمانـــد اين دل غافـــل ما
گر نوح ز غرق سوى ساحل ره يافت اين غرق شدن همى بود ساحل ما
آن روز در ميان شما جاي يکي خالي است . آن منم کس نشناختش ناشناس آمد ناشناس بزيست ناشناس بمرد .
اي گردش چرخ تو فزون ز آنچه اندوه ديدي بر او باريدي . کوره اي از رنج ساختي . گنجي در آن گداختي چه ساختي ؟
آهسته از خاک برگرفت توشه ي خود . يک عمر جوشيد و خروشيد آن خاک که تو بدو پوشاندي چه سخت او را گرفت به خود - نه کس ديد نه شنيد
زا آنچه در ميان مي خروشيد ز خشم - ز رنج - ز تباهي 0000
-رازي نيافت جز آنکه راز نتوان گفت
- رازي نگفت جز آنکه راز نتوان يافت .
نايافته راز - راز مي گفت و اين سرانجام به رنجش کشيد - رنجش کشيد و بر کشيد .
چه جهاني نه دوست - نه خويشتن نه آدمي - همه از آن رنج دستگاهند - همه رازگوي رازهاي مگو.
بي دوست زيست - با رنج زندگي کرد - بي دوست با دوست مي پنداشت و بي رنج بود ز ناتنهايي -
تا گشت زمان بسيار بر او يکايک تلخش آموخت تلخ تا آخر بخواند:
هر در به جستجو شديم - هر زديم آن که خواستيم نيافتيم.
از جمادي مرد و نامي شد در اين رنج که ديد حق را عيان - کوره اي ساخت بگداختش . سوختش . چون آموخت در اين سوز ساختن را . آماده ي زندگي گشت (اندکي)
چه رازها ببايد دانست . چه سخت گر نخواهيم حق آسان توان زيست - نه زي جمادي روي نتوان کرد ."انسانم آرزوست
مرا با شعر هايم قصه هايم
مرا با آرزو هايم رها کردي
و آن شب من ترک خوردم شکستم ريختم
و فردا هرگز از تو از بهار از شعر نشنيدم
و فردا از غريب گريه فهميدم
که من ماندم و يک يلداي بي پايان
که من ماندم و يک پروانه در غربت
که من ماندم و يک رويا
که ميميرد ...
آن روز که بسوي سرزميني ديگر سفر ميکردم، احساسي عجيب در دلم غوغا بپا کرده بود ،
حس ميکردم با اين رفتن گوهري را از دست خواهم داد.
امروز که از کنار ما رفته اي انگار لحظه ها و روزها را با خود برده اي .
ديگر چه ارزشي دارد زيبايي ها و دوستي ها وقتي تو نيستي ....
کيست عاشق ؟ آن که پيش از مرگ ايثاري کند
زندگي را يک نفس صرف ره ياري کند
کن برون از جيب استعداد دستي بهر کار
چند گويي دستي از غيب آيد و کاري کند ؟
علامه شهيد بلخي
غريب و ساکت و تنها
غروب بود نفس ميان سينه شناور و کوچه بوي مرگ ميداد.
نه فکر رفتن نه ناي حرف زدن
غريب و ساکت و تنها
روان به کوچه فرياد و درد و حوصله بودم ،
کوچه هاي خاطرات ميان
درختهاي تنومند و شاخه هاي بلند به بي وفاي دنيا اشاره ميکرد و کلاغهاي سياه زمين را بهشت ميخواندند.
دلم مانند پرنده در قفس ميتپيد
و من غريب وسا کت و تنها
روان به کوچه فرياد و درد و حوصله بودم.
به سمت مرگ به آغاز زندگي ميرفتم چه اشتياق عجيبي
و ترنم چشمانم همچو سيل ميخروشيد و من پيش ميرفتم
غريب و ساکت و تنها
اشتياق صداي پاي نسيمي به گوش ميرسيد و من حضور کسي را در کنارم احساس ميکردم.
صدايش موسيقي مهر بود و عطرش بوي بهشت و ترانه بودن را زمزمه ميکرد و نگاهش اشتياق من بود.
ما نند کودکي ها ذوق رفتن داشتم و در فصل چشمانش روشني ايينه ها شعر ميخواند
چه زيبا و نوراني لبخند زد و کنارم نشست
- ميان اينهمه اميد چرا تنهاي ؟
چه حرف زيباي
به رنگ آب و سپيده ميماني
- نور زندگيست و روشن است که بعد از تاريکي روشني است.
سرزمين براي بودن حتي پرندهي کوچک تلخ است و دلگير
سکوت کرد و هيچ نگفت و بعد مثل غروبي غريب از جا برخاست زلال قامتش در نور
درخشيد و او که روشني صد بهار عاطفه بود به سوي مشرق آرزو ها به راه افتاد.
ومن
غريب و ساکت و تنها
سرگردان گشتم
و در کوچه دردي نهفته قدم ميزدم
و شب سياه ترين شب زندگيم بود
لحظه اي بعد نا گه صداي فاجعه اي دور سرنگونم کرد
چه انفجار مهيبي
به گمانم به سوي سرانجام سياهي سايه ها ميرفت
دلم پرنده تنهاي قفسي ماند
ديگر حتي فرصتي براي اشک ريختن دوباره نيست
دوباره دستان نسيم مرا به سمت خزاني دوباره مي کشاند
کنار چشمه پاک نگاهش نشستم و به خاک افتادم و او دوگام مانده به اسمان حديث
تلخ خداحافظي را براي من خواند
قصه ، قصه سهراب و نوش دارو بود
به سوي نور برگشت چه الطاف لطيفي
و آخرين حرفش وداع با همه
رنگها بود.
هميشه حرف دلم را براي آينه گفتم وهيچ نشنيدم
طرف ما شب نيست
صداباسکوت آشتي نمي کند
کلمات انتظارمي کشند
من با تو تنهانيستم،هيچکس با هيچکس تنها نيست
طرف ما شب نيست
چخماق هاکنارفتيله بي طاقتند
خشم کوچه در مشت توست
در لبان تو،شعرروشن صيقل مي خورد
من تورادوست مي دارم،وشب ازظلمت خود وحشت مي کند