تبليغاتX
من و تنهايهايی بی نهايت
salam

az ghiyabe tulani besyaar ozr mikhaham inshalah dobare matalebe jaleb o khandani dar weblogam khaham newesht.


narges

+ نوشته شده در 6 Feb 2009ساعت 2:26 PM توسط نرگس |

آه ان مسا فر از سفر شاید بیاید . باید بمانم منتظر شاید بیاید .
سوز دعآی هر شب و نیمه شب من .شاید شبی شد کارگرشاید بیاید .
آه ان که یک شب بی خبر از پیش من رفت یک روز آ خر شابد بیاید .
با ایل گل ها یک سحر ز آن سوی صحرا.آهسته از کوه کمر شاید بیاید .
روزی به پایان میرسد تنهای من.بر شب شب من هم سحر شاید بیاید .
در های و هوی باد و باران بهاری . همراه یاس و نیلوفر شاید بیاید .
هی می تپد در سینه ام دل بی قرارست . هی می پرد پلکم دیگر شاید بیاید.
این گوشه در این شب و شب تنهای غم . چشم براه گوشم به در شاید بیاید .
چون دیشب شب های دیگر باز امشب . باید بمانم منتظر شاید بیاید .
+ نوشته شده در 23 Apr 2006ساعت 11:57 AM توسط نرگس |

وقتي سارا دخترک هشت سال اي بود، شنيد که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند، فهميد که برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پر خرج برادر را بپردازدو سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با نارحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود.
دخترک پاهايش را به هم زد و سرفه کرد ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد و رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟
دخترک جواب داد : برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم، داروساز با تعجب پرسيد : ببخشيد؟!
دخترک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سرش چيزي رفته و بابايم مي گويد که فقط معجزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا ، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟
دخترک پولها را از کف دستش ريخت و به مرد نشان داد، مرد لبخندي زد و گفت: آه چه جالب فکر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفتو گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغزو اعصاب در شيکاگو بود.
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي ، پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم، نجات پسرم ي: معجزه واقعي بود، مي خواهم بدانم چگونه مي توانم بابت هزينه جراحي از شما تشکر کنم و هزينه آن را پرداخت کنم
دکتر لبخندي زد و گفت: فقط کافي است 5 دلار پرداخت کنيد
 
+ نوشته شده در 15 Feb 2006ساعت 5:6 PM توسط نرگس |

 

تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده

اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني

 

وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه

ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي بينيم که واسمون باز شده

 

دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند

دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره

دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه

چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه

اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه

 

خوابي رو ببين که آرزوشو داري

اونجايي برو که دلت مي خواد بري

اوني باش که دلت مي خواد باشي

چون تو فقط يه بار زندگي مي کني

و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري

 

بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه

اونقدر تجربه که قويت کنه

اونقدر غم که انسان نگهت داره

و اونقدر اميد که شادت کنه

 

شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن

اونا فقط از چيزايي که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن

روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه

تو نميتوني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي گذشتت از ذهنت بره

 

وقتي به دنيا اومدي، گريه مي کردي

و هر کسي که اطرافت بود مي خنديد

يه جوري زندگي کن که آخرش

تو کسي باشي که ميخندي و هر کسي که اطرافته گريه کنه

 

سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها رو بشمر...

 

مقياس عمر تعداد نفسهايي نيست که فرو ميبريم

بلکه لحظه هاييست که نفسمونو بيرون ميديم

+ نوشته شده در 14 Jan 2006ساعت 10:11 AM توسط نرگس |

 

‏بستند در اين باغ راه پيش و پس ما

‏ما بي‌ خبر و هانهٔ ما شد قفس ما

‏آزرده چنانيم ز گردون که بر آيد

‏از سينه همه ناله به جاي نفس ما

‏گر شکوه ز بي‌ رحمي‌ صياد بر اريم

‏جز پنجهٔ گلچين نبود دادرس ما

‏امريست که در قافلهٔ عشق و جواني‌

‏گوشي‌ نشنيد ست نواي جرس ما

‏خواهيم رسد نالهٔ ما آن سوي ديوار

‏بنگر که از اين باغ چه باشد هوس ما ؟

+ نوشته شده در 20 Nov 2005ساعت 10:10 PM توسط نرگس |

+ نوشته شده در 27 Oct 2005ساعت 12:35 PM توسط نرگس |

Nieuwe pagina 1

بهانه

بي تو
نه بوي خاك نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسكينم
چرا صدايم كردي
چرا ؟
سراسيمه و مشتاق
سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي
نشان به آن نشان
كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت
و عصر
عصر واليوم بود
و فلسفه بود
و ساندويچ دل وجگر

+ نوشته شده در 27 Oct 2005ساعت 12:15 PM توسط نرگس |

+ نوشته شده در 17 Oct 2005ساعت 10:45 PM توسط نرگس |

+ نوشته شده در 17 Oct 2005ساعت 10:35 PM توسط نرگس |

مغرور طول عمر مشو، نصف او شب است

وآن نصف روز هم،همه در محنت و تب است

ساقي بيار،باده گلفام عافیت

کاين جان عاريت شده،هرلحظه برلب است

 

+ نوشته شده در 19 Aug 2005ساعت 7:34 PM توسط نرگس |

مانده به اميد و انتظار كه روزي

اين به شن افتاده را بر آب ببينم ـ

شادي بينم به روي ساحل آباد

وين ز غم آباد را خراب ببينم.


پاره ببينم سكوت مرگ به ساحل

كامده با خش و خش موج شتابان

همنفس و، زير كومة من بيمار

قصة نابود مي سرايد با آن . . .

+ نوشته شده در 26 Jul 2005ساعت 1:35 PM توسط نرگس |

‏من ماندم و اندوه مرگ آن ستاره

‏من ماندم و يک قلب ، قلب پاره پاره

‏چشمان من ، در انتظار بازگشتناش

‏مي‌ آيد از دور اسب ، اما بي‌ سواره

+ نوشته شده در 26 Jul 2005ساعت 1:31 PM توسط نرگس |

 

 

جزعشق تو، هيچ نيست اندر دل ما        عشق تـو سرشته گشته اندر گلِ ما

"اسفار" و "شفاء" ابن سينا نگشود         بـــــا آن همـه جرّ و بحثها مشكل ما

بــا شيخ بگو كه راه من باطل خواند         بـــر حـــــــــــقّ تو لبخند زند باطل ما

گــــــــــر سالك او منازلى سير كند         خــــــود مسلك نيستى بود منزل ما

صـــد قافله دل، بار به مقصد بستند         بر جــــاى بمانـــد اين دل غافـــل ما

گر نوح ز غرق سوى ساحل ره يافت         اين غرق شدن همى بود ساحل ما

 

+ نوشته شده در 26 Jul 2005ساعت 1:28 PM توسط نرگس |

آن روز در ميان شما جاي يکي خالي است . آن منم کس نشناختش ناشناس آمد ناشناس بزيست ناشناس بمرد .
اي گردش چرخ تو فزون ز آنچه اندوه ديدي بر او باريدي . کوره اي از رنج ساختي . گنجي در آن گداختي چه ساختي ؟
آهسته از خاک برگرفت توشه ي خود . يک عمر جوشيد و خروشيد آن خاک که تو بدو پوشاندي چه سخت او را گرفت به خود - نه کس ديد نه شنيد
زا آنچه در ميان مي خروشيد ز خشم - ز رنج - ز تباهي 0000
-رازي نيافت جز آنکه راز نتوان گفت
- رازي نگفت جز آنکه راز نتوان يافت .
نايافته راز - راز مي گفت و اين سرانجام به رنجش کشيد - رنجش کشيد و بر کشيد .
چه جهاني نه دوست - نه خويشتن نه آدمي - همه از آن رنج دستگاهند - همه رازگوي رازهاي مگو.
بي دوست زيست - با رنج زندگي کرد - بي دوست با دوست مي پنداشت و بي رنج بود ز ناتنهايي -
تا گشت زمان بسيار بر او يکايک تلخش آموخت تلخ تا آخر بخواند:
هر در به جستجو شديم - هر زديم آن که خواستيم نيافتيم.
از جمادي مرد و نامي شد در اين رنج که ديد حق را عيان - کوره اي ساخت بگداختش . سوختش . چون آموخت در اين سوز ساختن را . آماده ي زندگي گشت (اندکي)
چه رازها ببايد دانست . چه سخت گر نخواهيم حق آسان توان زيست - نه زي جمادي روي نتوان کرد ."انسانم آرزوست

+ نوشته شده در 10 Jul 2005ساعت 12:40 PM توسط نرگس |

 

‏مرا با شعر هايم قصه هايم

مرا با آرزو هايم رها کردي 

و آن شب من ترک خوردم شکستم ريختم

 و فردا هرگز از تو از بهار از شعر نشنيدم

 و فردا از غريب گريه فهميدم

 که من ‏ماندم و يک يلداي بي‌ پايان

 که من ماندم و يک پروانه در غربت

 که من ماندم و يک رويا

‏که ميميرد ...

+ نوشته شده در 9 Jul 2005ساعت 6:7 PM توسط نرگس |

 

‏آن روز که بسوي سرزميني‌ ديگر سفر مي‌کردم، احساسي‌ عجيب در دلم غوغا بپا کرده بود ،

‏حس مي‌کردم با اين رفتن گوهري را از دست خواهم داد.

‏امروز که از کنار ما رفته اي انگار لحظه ها و روزها را با خود برده اي .

‏ديگر چه ارزشي‌ دارد زيبايي‌ ها و دوستي‌ ها وقتي‌ تو نيستي‌ ....

+ نوشته شده در 8 Jul 2005ساعت 11:22 AM توسط نرگس |

 

‏کيست عاشق ؟ آن که پيش از مرگ ايثاري کند

‏زندگي‌ را يک نفس صرف ره ياري کند

‏کن برون از جيب استعداد دستي‌ بهر کار

‏چند گويي‌ دستي‌ از غيب آيد و کاري کند ؟

علامه شهيد بلخي‌

+ نوشته شده در 6 Jul 2005ساعت 1:47 PM توسط نرگس |

                                                     غريب و ساکت و تنها                          

‏غروب بود نفس ميان سينه شناور و کوچه ‌بوي مرگ ميداد.

‏نه فکر رفتن نه ناي حرف زدن

‏غريب و ساکت و تنها                                                                         

‏روان به کوچه فرياد و درد و حوصله بودم ،

   کوچه هاي خاطرات  ميان

‏درختهاي تنومند و شاخه هاي بلند به بي‌ وفاي دنيا اشاره ميکرد و کلاغهاي سياه زمين را بهشت ميخواندند.

‏دلم مانند پرنده در قفس مي‌تپيد

 و من غريب وسا کت و تنها                                            

                                               روان به کوچه فرياد و درد و حوصله بودم.

‏به سمت مرگ به آغاز زندگي‌ ميرفتم چه اشتياق عجيبي‌

‏ و ترنم چشمانم همچو سيل مي‌خروشيد و من پيش ميرفتم

‏ غريب و ساکت و تنها                                                                       

‏اشتياق صداي پاي نسيمي‌ به گوش ميرسيد و من حضور کسي‌ را در کنارم احساس مي‌کردم.

‏ صدايش موسيقي‌ مهر بود و عطرش بوي‌ بهشت و ترانه بودن را زمزمه ميکرد و نگاهش ‏ اشتياق من بود.

‏ما نند کودکي‌ ها ذوق رفتن داشتم و در فصل چشمانش روشني‌ ايينه ها شعر ميخواند

‏ ‏ چه زيبا و نوراني‌ لبخند زد و کنارم نشست

‏- ميان اينهمه اميد چرا تنهاي ؟

‏چه حرف زيباي

‏ به رنگ آب و سپيده ميماني‌ 

‏- نور زندگيست و روشن است که بعد از تاريکي‌ روشني‌ است.

‏سرزمين براي بودن حتي‌ پرندهي‌ کوچک تلخ است و دلگير

‏ سکوت کرد و هيچ نگفت و بعد مثل غروبي‌ غريب از جا برخاست زلال قامتش در نور

‏درخشيد و او که روشني‌ صد بهار عاطفه بود به سوي مشرق آرزو ها به راه افتاد.

‏ ومن

‏ غريب و ساکت و تنها

‏سرگردان گشتم

‏ و در کوچه دردي نهفته قدم ميزدم

‏ و شب سياه ترين شب زندگيم بود

‏لحظه اي بعد نا گه صداي فاجعه اي دور سرنگونم کرد

‏چه انفجار مهيبي‌

‏ به گمانم به سوي سرانجام سياهي‌ سايه ها ميرفت

‏دلم پرنده تنهاي قفسي‌ ماند

‏ديگر حتي‌ فرصتي‌ براي اشک ريختن دوباره نيست

‏دوباره دستان نسيم مرا به سمت خزاني‌ دوباره مي‌ کشاند

‏کنار چشمه پاک نگاهش نشستم و به خاک افتادم و او دوگام مانده به اسمان حديث

‏تلخ خداحافظي‌ را براي من خواند

‏قصه ، قصه سهراب و نوش دارو بود

‏به سوي نور برگشت چه الطاف لطيفي‌

‏ و آخرين حرفش وداع با همه

‏ رنگها بود.

+ نوشته شده در 24 Jun 2005ساعت 1:31 AM توسط نرگس |

هميشه حرف دلم را براي آينه گفتم وهيچ نشنيدم

طرف ما شب نيست

صداباسکوت آشتي نمي کند

کلمات انتظارمي کشند

من با تو تنهانيستم،هيچکس با هيچکس تنها نيست

طرف ما شب نيست

چخماق هاکنارفتيله بي طاقتند

خشم کوچه در مشت توست

در لبان تو،شعرروشن صيقل مي خورد

من تورادوست مي دارم،وشب ازظلمت خود وحشت مي کند

 

 

+ نوشته شده در 22 Jun 2005ساعت 7:48 PM توسط نرگس |